یک روز در دفتر کارم نشسته بودم که دیدم حوا آمد. تنها و شکسته، و خواست قصه اش را بنویسم.
از درد ساخته شده و با درد می سازد. زاییده غم هاست. خوشی هایش همیشه در غصه هایش دفن می شوند. غمگین و محزون است و سینه اش مالامال دردی کهنه و قدیمی و دیرجوش.
روزگاری قبل در اتاقک خود در حال زندگی بود تا اینکه طوفان حوادث به ویرانی نشاندش. و سپس آرام آرام پژمرد. و مرگ به سراغش آمد. دوران سختی را گذرانده بود و در تلاطم های بی پایان روحش مدفون و گم گشته بود. به غصه خوردن خو گرفته بود و گریه عادت همیشگی اش شده بود. نه خوشی را می شناخت نه خنده و شادی را.
بقیش ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ تاريخ ساعت
نويسنده
آریا
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميکردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تکهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا ميکنم. نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميکني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبهاي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشکهايم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود
+ تاريخ ساعت
نويسنده
آریا
|
مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدستآورید وگرنه
ناچارخواهید بود چیزهایی را که بدست آوردهاید دوست داشتهباشید
((جرج برنارد شاو))
+ تاريخ ساعت
نويسنده
آریا
|
آدم ها با هم مساويند اما
پولدارها محترم ترند، دخترها پر طرفدارترند، بچه ها واجب ترند،
سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند.
البته تبعيضي در ميان نيست. اما در کل همه آدم ها با هم مساويند
ولي بعضي ها مساوي ترند 
+ تاريخ ساعت
نويسنده
آریا
|
دست های که کمک میکنند
مقدس تر از لبهای هستند
که دعا می کنند
(کورش کبیر )
باران باش و ببار
نپرس کاسه های خالی ازان کیست
( کوروش کبیر )
+ تاريخ ساعت
نويسنده
آریا
|